پرسش:
روزتون به خیر آقای دکتر
من نمیدونم میشه برای من کاری کرد یا خیر. ممنون میشم اگر راهنمایی بفرمایید.
من ۴۰ سالمه و پدر و مادرم ۴۴ سال از ۴۶ سال زندگی مشترک را با هم دعوا داشتند و روزهای آرام کمی را تجربه کردم. هنوز که پیر و بیمار و ناتوان هستند و از نظر مالی هم متوسط و نه خیلی قوی باز هم با هم دشمنند. من هر حمایتی که میتونستم ازشون کردم اما دیگه واقعا پیرم کردند! الان با پارتنرم که سیتیزن خارج از کشوره، برنامه‌ریزی کردیم من ویزای اون کشور رو بگیرم و از دو سال دیگه چند سالی اینجا نیستم. اما تنها نگرانیم والدینم هستند که نه از همدیگه حمایت میکنند و نه بچه‌های دیگه حمایت چندانی ازشون دارند! میدونم طبیعی نیستم اما دست خودم نیست. نمیدونم چکار کنم؟!

پاسخ:
هموطن خوبم!
خیلی قابل درکه که بعد از سال‌ها زندگی در فضای پرتنش خانوادگی، احساس فرسودگی، خشم و حتی گناه با هم درگیرت کرده. وقتی سال‌ها در فضایی بزرگ شدی که جنگ و دعوا بخشی از نفس کشیدنِ روزمره بوده، طبیعیه که یه جایی از زندگی خسته، فرسوده و سردرگم بشی.

وقتی فردی سال‌ها در فضایی رشد کرده که بین والدینش تعارض، انتقاد و تنش وجود داشته، ذهنش به تدریج بین "احساس گناه" و "احساس مسئولیت افراطی" گرفتار میشه. اون یاد میگیره که آرامش دیگران، مقدم بر آرامش خودشه. اینکه با وجود همه‌ی سختی‌ها هنوز دغدغه‌ی پدر و مادرت رو داری، نشون‌دهنده‌ی حس مسئولیت و عمق انسانیت توئه. اما در عین حال، این حس مسئولیت اگر بدون مرز باقی بمونه، میتونه به تخریب روانی خودت منجر بشه. خیلی از فرزندانِ والدینِ پرتنش، احساس میکنن "تا آخر عمر" مسئول آرام کردن اون رابطه هستن. اما واقعیت اینه که اون رابطه، از اول وظیفه‌ی اونا نبوده و هیچ فرزندی، حتی با بهترین نیت، نمیتونه جای رشد عاطفیِ والدینش رو پر کنه.
واقعیت اینه که تو نمیتونی زندگی والدینت رو درست کنی، چون مسئله‌ی اونها از جنس انتخاب‌ها و الگوهای شخصی خودشونه، نه از جنس کم‌کاری یا بی‌توجهی تو!
خستگی تو نشونه‌ی بی‌عاطفگی نیست. نشونه‌ی سال‌ها مراقبتِ بدون مرزه. احساس خستگی و ناتوانی در این شرایط، نشونه‌ی بی‌مهری نیست. بلکه پیام روانه که داره میگه:
"مرزهات رو فراموش کردی."
مراقبت، زمانی سالمه که توان روانیِ مراقب حفظ بشه. وقتی روانت تا این حد برای صلح میان دو نفر هزینه داده، طبیعیه که دیگه رمق نداشته باشی. تو میتونی هم مهربون بمونی و هم مرز داشته باشی. هم دلسوز باشی و هم اجازه بدی والدینت، با پیامد رفتار خودشون روبرو بشن.
گاهی لازمه بپذیریم که والدین ما انتخاب‌های خودشون رو دارن و شاید هیچگاه نتونن الگوی ارتباطیشون رو تغییر بدن. پذیرشِ این واقعیت، به معنای بی‌تفاوتی نیست، بلکه شکل پخته‌تری از محبته. این اسمش "رها کردن" نیست، اسمش "واقع‌بینی و احترام به توان خودته."
مهاجرتت یعنی فرصتی برای نفس کشیدن. تو حق داری زندگی‌ای بسازی که در اون فقط ناظرِ جنگ نباشی. مراقبت از خودت، بی‌رحمی نیست؛
یه نوع بلوغِ عاطفیه 🌱

کاری که از دستت برمیاد اینه که مرز مسئولیت خودت رو بشناسی و سهم واقعیت رو از احساس گناه جدا کنی
پیشنهاد می‌کنم چند محور رو همزمان در نظر بگیری:
بازتعریف مسئولیت:
مراقبت از والدین، نباید به قیمت از دست دادن سلامت روانت تموم بشه. گاهی "حمایت کافی" یعنی تأمین حداقل‌هایی که وجدان تو رو آروم نگه میداره (مثل نظارت بر وضعیت سلامت، یا هماهنگی برای کمک بیرونی)، نه اینکه خودت مستقیماً درگیر دعواها و تنش‌هاشون بشی.
تو میتونی در عین دلسوزی، از خودت هم مراقبت کنی. چون مراقبت از خودت، بخشی از مراقبت از اوناست. میتونی حضور داشته باشی، بدون آنکه خودت رو فرسوده کنی.

مرز هیجانی مشخص کن:
میتونی به شکل آگاهانه تصمیم بگیری که وارد تعارض‌های اون‌ها نشی. مثلاً وقتی شروع به گله‌گذاری از هم می‌کنن، با احترام موضوع رو عوض کن یا بگو:
«می‌فهمم ناراحتی، ولی من نمی‌خوام بینتون داوری کنم.»

حمایت جایگزین سازماندهی کن:
از همین حالا فکر کن چه منابع حمایتی (اقوام، دوستان، پرستار روزانه، مراکز خدمات سالمندان یا حتی کمک مالی ماهانه) می‌تونه در نبود تو نقش مراقبتی ایفا کنه. این کار حس کنترل بیشتری بهت میده و اضطرابت رو کاهش میده.

احساس گناهت رو طبیعی بدون ولی مدیریت کن:
احساس گناه در این موقعیت طبیعیه. چون بخشی از ذهن کودک‌گونه‌ات هنوز فکر می‌کنه باید صلح رو توی خانه برقرار کنه. ولی الان وقت پذیرفتن این واقعیته که صلح اونا وظیفه‌ی تو نیست. تنها وظیفه‌ی تو حفظ سلامت روان و جسم خودته.

پیش از رفتن، گفت‌وگویی جمع‌بندی‌کن با خودت و اون‌ها رو داشته باش:
بدون سرزنش، در مورد محدودیت‌هات و مسیر آینده‌ات صادق باش. بگو که از راه دور در حد توانت مراقبشون خواهی بود، اما باید به زندگی خودت هم برسی. این گفت‌وگو شاید ناراحت‌کننده باشه، اما در بلندمدت به هر دو طرف کمک میکنه واقع‌بین‌تر بشن.

در پایان این توصیه من رو همیشه آویزه گوشت کن:
"گاهی تنها راهِ وفادار ماندن به خانواده‌، اینه که خودت رو نجات بدی تا بتونی هنوز برای اونا وجود داشته باشی."
امیدوارم مهاجرت خوبی در پیش داشته باشی😉❤️

پ.ن:
خیلی از ما فرزندِ والدینی هستیم که هیچ‌وقت یاد نگرفتن چطور کنار هم زندگی کنن.
و سال‌ها، تلاش کردیم اون رابطه رو ترمیم کنیم، بی‌آنکه بفهمیم از ابتدا نقش ما نجات‌دهنده نبوده.
اگه داری از خستگیِ رابطه‌ی والدینت فرسوده می‌شی، بدون که تنها نیستی.
میشه هم مهربون بود و هم مرز داشت.
گاهی نجات، یعنی عقب کشیدن. 💔➡️💫

اشتراک‌گذاری Copied!